سایاسایا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

سایا , عسل مامان و بابا

قلمبه مامان

سلام قلقلی وای مامان جونم , 37 روزه اومدی خونه و خودت را حسابی تودل هممون جا کردی هزار ماشاال... حسابی وزن گرفتی و الان 9 پوند و 10 اونس هستی دل درد داشتی به خاطر شیرت که دکتر واست عوضش کرد و الان دیگه اینفامیل استفاده می کنی ساینا هم که همش می خواد تو بغل اون باشی که واست پیش پیش لالا بگه با اینکه جات تو شیکم مامان خالیه اما خوشحالم که تو بغل مامانی  هر روز حسابی بوت می کنم و فشارت می دم به خودم عاشقتم عروسک   ...
23 اسفند 1391

قرار بود امروز بیایی

فندق خانم سلام علیکم شما قرار بود امروز به دنیا بیایی‌ اما زودتر امدی ور دل مامان ۱ ماه از اومدن زیبات میگذار و حسابی‌ بزرگ شدی  ساینا هم که تا شما را میبینه میدوه و محکم لبات را ماچ می‌کنه و واست لالایی میخونه  بابا جون هم که دیگه نگو انگار تا حالا نی‌ نی‌ نداشته تا میاد خونه حسابی‌ باهات بغل بازی می‌کنه و شیر میده  تقریبا ۱ روز در میون من و شما باهم میریم حموم واسه مامان آقو میکنی‌ و تو چشام زل میزنی‌ و میخندی  قربونت برم من که حسابی‌ دلم مامان و بابا را بردی عاشق اینی که تو تخت ما بخوابی و تا میذارمت تو...
15 اسفند 1391

سه هفته گذشت

سه هفته گذشته و مامان خانم تازه اومدن که وبلاگ من را آپدیت کنن اسم من  سایا هست و 1 ماه زود به دنیا اومدم آخه کلی عجله داشتم که چرا آجی این همه همش می خنده می خواستم زودی بیام پیشش مامانی واسه به دنیا اومدن من سزارین کرد و بعد از 3 روز اومدیم خونه من همش خوابم و واسه غذا که بیدار می شم خونه را میزارم روی سرم و بعدش هم دوباره می خوابم ساینا هم تا من را می بینه همش ماچ مالی میکنه منو 10 روزگی نافم افتاد و با بابا جونی رفتم حموم عاشق بغل مامانم و تا سرم می ذارم رو قلبش می خوابم  اسم دکترم کلی انگلند و 3 روز بعد از تولد دیدمش  مشکوک بودن به یزقان که زودی شکشون برطرف شد و نرفتم بیما...
6 اسفند 1391

خوش اومدی دخترم

سایا 3 فوریه یکشنبه ساعت 7:58 بعد از ظهر به وقت آریزونا (16 بهمن سال 91 ساعت 6:28 صبح به وقت ایران) به  دنیا اومدی و دنیای ما را از قبل زیباتر کردی  وزنت 3 کیلو گرم بود با قد 50 سانتی متری و دور سر 31 سانتی متر به دنیا خوش اومدی دخترم مامانی بعد از دردهاش سزارین شد  دکتر برادران شما را به دنیا آورد  مامانی با اومدنت دنیای من و بابا و ساینا کاملتر از قبل شد دوست دارم پرنده کوچولو ...
6 اسفند 1391

هفته سی و ششم

عزیز مامان داریم میریم بیمارستان  دردها به شدت اومده سراغ مامان و نفس مامان را گرفته داری میایی  دوست دارم پیشی‌ نازم چیزی نمونده تا با همهٔ وجود بغلت کنم   ...
6 اسفند 1391

یه حس عجیب

امروز یه حس خاصی‌ دارم مامان عمه سامی رفته کالیفرنیا واسه 4 روز و امروز همش فکر میکنی‌ یه چیزی می‌شه خدا کنه اشتباه کنم  مامنی‌ بچسب به دلم تازه امروز ۳۶ هفته شدیم  دیروز که سونوگرافی بودیم دکتر میگفت همه چی‌ خوبه وزنتون ۶ پوند و ۱۰ انس بود و همش هم ورجه ورجه میکردی  عاشقتم گل مامان فقط ۳ هفته دیگه مونده  مواظب خودت و خودم باش  ...
6 اسفند 1391

وسایل دخترم

مامانی به عالمه دیگه باید وسیله تهبه کنیم قبل اینکه بیایی بغلمون دوست دارم زندگی مامان   ...
6 اسفند 1391

مهمونی به مناسبت ورود شما

گل گلی‌ مامان خاله‌ها تصمیم داشتن ۳ هفته پیش طی یه سورپرایز حسابی‌ واسه شما مهمونی بگیرن که مامانی‌ مجبور شد بره بیمارستان و همه برنامها بهم ریخت و نشد  جونم واست بگه امروز مهمونی برگزار شد اونم خونه خودمون  همه جا بادکنک بود و تزئین و یه عالم خوراکی خوشمزه با موزیک و رقص و یه کیک با مجسمه شما روش  یه عالم هم کادوهای رنگارنگ که همش مال شما بود و چند تایی‌ هم واسه ساینا  خیلی‌ خوش گذشت خوب خوب بچسب به شیکم مامنی‌  دوست دارم آلوچه ...
6 اسفند 1391
1